تبلیغات
دیوونه خونه ی من
دیوونه خونه ی من

گاهی وقت ها دلم برای خودم تنگ می شه


لبریز از غم

سینه می سوزانی ای دل چو می آغازی سخن

بس کن این شب ناله ها را از چه خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین با تو ناز شصت او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقث تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پرنیان بنهادی و به کسان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگی ست

او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا زه سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود

آن گلی کز جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی

مسخ مو شی گشتی و از قله پایین آمدی

با همه خوردی زه تو آرامش و شادی ربود

آنچه پایینت کشید از قله ها نفس تو بود

بر خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت و عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که که یاری داشتی

در میان باده نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگامه جو

روز و شب با یار یک می نشستی رو به رو

هالیا ... هالیا .... بی های و هویی آن سر افرازی چه شد

یار را بازی گرفتی آخر بازی چه شد

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست

اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی این گونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگی ست

گفته با تو ای دیوانه بس کن سرکشی

بس نکردی سرکشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد ... بامداد آمد تو می نالی هنوز

نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز

(( بدرود ))





یکشنبه 27 دی 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
و امروز ....

27 / 7 / ....

تاریخ آشناییمون که یادت میاد ؟ یادته همیشه بهت می گفتم 7 عدد شانس منه و تو تنها شانسه زندگیم ؟ حالا کجایی تنها شانس من برای ادامه ی زندگی ...

کسی که فکر می کردم می تونم بهش اعتماد کنم بدترین ضربه ی زندگیم رو بهم زد ....

در تنها ترین لحظه های زندگیم اومد و تنهاییم و پر کرد ...
در تنها ترین لحظهای زندگیم رفت و منو با تنهاییم رها کرد و حالا این منم ...

یک آدم شکست خورده...

حتی به خودت زحمت خداحافظی هم ندادی ...

گفتی برمیگردم برای خداحافظی اما برنگشتی.....

بگذریم

27 / 9 / 87

یک سال پیش درست توی همین تاریخ اولین خریتم رو مرتکب شدم ...

ساعت 7 غروب درست مصادف با شروع مراسم اون (( البته اگه راست گفته باشه )) رگم رو زدم ...

چند بار خودکشی رو تجربه کردم ولی الان اینجام چون خدای مهربونم دوستم داره ، چند ماه مریض روحی شدم ،

ترد از خانواده...

دوستان...

محل کار...

اجتماع....

وووووو

وااااااااااااااااااااااااای که چه احمق ........

به خاطر کی ؟ به خاطر کسی که حتی ارزش خداحافظی رو واسم قائل نشد ؟!!!!!!!!

حتی به خودم نگفتم ناسلامتی تو پسری ، مردی ، تحملت کجا رفته  ؟

خورد شده بودم ...

داغن و شکست خورده به خلوت خودم خزیدم تا ...

بگذریم....

27 / 9 / 88

و امروز ...

هنوزم عاشقشم با این که می دونم حتی منو یادش نمی یاد ...

غزل عزیز سالگردت مبارک ...

سالگرد این دیوونه خونه مبارک ...

پست بعدی با تموم عشقم تقدیم به تو....

دوست دارم برای همیشه ....





یکشنبه 27 دی 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
درود

درود خدمت تموم دوستای گلم که توی این یک سال من و چرندیات منو تحمل کردن ، فردا چند تا مناسبت داره واسه من :

1 : سالگرد تاسیس وبلاگمه (( البته با چند روز پس و پیش ))

2 : سالگرد جدایی از عشق تموم زندگیم و تنها عامل به وجو امدن این وبلاگ (( اگه آرشیو سال گذشته رو بخونین منظورم رو متوچه می شین ))

3 : از همه دردناک تر واسه من سالگرد ازدواج کسی که من دیوونه وار دوستش داشتم ولی توی بدترین لحظه ها تنهام گذاشت ...

امروز یک ایمیل بهش زدم و و سالگردش رو به تبریک گفتم .

هان ...؟! نه بابا دیوونه نیستم ولی چیکار کنم بعد از یک سال هنوز نتونستم فراموشش کنم .

توی این یک سال هر بار که پست می دادم با خودم می گفتم این پست آخر ، بعد از این پست بر می گرده ، اینا همه ش خوابه ...افسوس که خواب نبود ...

حالا دیگه اون واسه همیشه رفته ...

ولی من به جای اون یکی رو دارم که هیچ وقت ترکم نمی کنه ... کسی که با تمام خوب و بد من می سازه و منو دوست داره ، کسی که با این که قدرش رو نمی دونم ولی بازم دوستم داره ، کسی که همین نزدیکیاست ...

خدای خوب و مهربونم که توی این یک سال و توی این 23 سال از عمرم و مخصوصا این یک سال با این که اصلا به یادش نبودم ولی اون منو تنها نذاشت ...

ازش ممنونم که یه قلب مهربون بهم داده که بتونم دوست داشته باشم و عشق بورزم کسایی که قلبم رو می شکنن دوست داشته باشم ...

با تموم وجود داد می زنم ...

خدا جونم دوست دارم و تا وقتی تورو دارم هیچ نیازی به عشق های پوچ و بی ارزش زمینی ندارم ...

امیدوارم فردا هم شما رو ببینم ، در سالگرد وبلاگم . شاید غزل هم اومد ، شاید...

به امید دیدار...





شنبه 26 دی 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
شکلات

با یه شکلات شروع شد ، من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من ، من بچه بودم اونم بچه بود ، سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد ، دید کنارش ایستادم ، خندیدم خندید ، گفت دوستیم ؟ گفتم دوسته دوست . گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی که تا نداره . گفت باشه تا پس از مرگ ، گفتم نه نه نه ، تا نداره . گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ ، بازم با هم دوستیم ؟ تا بهشت ، تا جهنم ؟ تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم ؟ خندیدم و گفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بزار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا سر اون دنیا اما من براش اصلا تا نمی زارم و نگام کرد ، نگاش کردم ، باور نمی کرد . می دونستم اون می خواد حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید . گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم ، گفتم باشه تو بزار گفت شکلات ، هر بار که همدیگه رو دیدیم یه شکلات ماله تو یکی ماله من باشه ؟ گفتم باشه ...

هر بار یه شکلات می ذاشتم توی دستش اونم یه شکلات می ذاشت توی دست من باز همدیگه رو نگاخه می کردیم یعنی که دوستیم ، دوسته دوست ... من تند تند شکلاتمو باز میکردم می ذاشتم تو دهنمو تند تند می مکیدم ، می گفت شکمو !!! تو دوست شکموی منی . بعد شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ . می گفتم بخورش ، می گفت تموم می شه . می خوام هیچ وقت تموم نشه صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمی خورد . من همشو خورده بودم . ...

یک سال...

دو سال...

چهار سال...

ده سال...

بیست سالش شده بود...

اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته ، اون امومده امشب خداحافظی کنه ، می خواد بره ، بره اون دور دورا . می گه می رم اما رود بر می گردم . من که می دونم می ره و بر نمی گرده ... یادش رفت به من شکلات بده من که یاد م نرفته ، یه شکلات گذاشتم کف دستش ، گفتم این واسه خوردنه ، یه شکلات گذاشتم کف اون دستش ، اینم آخرین شکلات واسه صندوقچه ی کوچیکت . یادش رفته بود صندوقی داره واسه شکلاتاش.هر دوتارو خورد ...

خندیدم...

می دونستم دوستی من تا نداره ...

می دونستم دوستی اون تا داره ...

مثله همیشه ...

خوب شد همه شکلاتامه خوردم ...

اما اون هیچ کدومشو نخورده ...

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه !!!! 





جمعه 25 دی 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
لحظه ها

با درود خدمت تموم دوستای گلم ...

کم کم داریم به یک سالگی وبلاگم نزدیک می شیم !!!!

همیشه تولدها و سالگردها خاطرات خوبی هستن ولی برای من روز 27 دی ماه یعنی روزی که نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم بدترین روز زندگیم بود ...

بهر حال اگه دلت خواست بیست و هفتم یه سر به من بزن و توی غمم شریک باش شاید تسکینی باشه روی زخمی که همه می گفتن به مرور زمان فراموش می شه و حالا بعد از یک سال هنوز تازه ست و نتونستم لحظه ی رفتنش رو فراموش کنم ....

منتظرتون هستم...





چهارشنبه 23 دی 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
شهادت تو تولد آزادیست( تقدیم به ندای عزیز )
خون سرخت صورتت را غرقِ خود گردانده است
وصف کشتار تُرا دنیا دمادم خوانده است
رفتی از جمع دلیران وطن سوی سرای ماندگار
ای ندا، نام تو شد بر بام ایران یادگار
خون پاکت را چه بیرحمانه جاری کرده اند
مردم گیتی به خون خواهیِ تو اعلان یاری کرده اند
میروی اما بدان خونت نباشد بی بها
کرده ای ما را ز بندِ ترسِ سی ساله رها
میتوان شام غریبان تو را باور نمود؟؟؟
یا خدا را بهر حق الناسِ تو داور نمود؟
رنجِ فقدان تورا من تسلیت گویم همی
چون همه ایرانیان راه تورا پویم همی
در جهان طرزِ نگاهِ آخرت افسانه گشت
مادرت از هجرتِ مادام تو دیوانه گشت
کاش میشد واژه ها از اشک مادر کم کند
میهراسم داغ تو آن قامتش را خم کند
کاش میشد تا بداند جاودان شد نام تو
نزد یزدان شهدِ شیرین و عسل شد کامِ تو
ای ندا جان دادِ ما را نزد یزدان باز گو
منطق و عدل خدا را زین فجایع باز جو
خون تو با خون همراهان تو پاینده گشت
رفتنت مفتاح و فتح البابِ در آینده شد
بارالها روح مهمانان خود را پاس دار
شامه ی این عاشقان را پُر ز عطر یاس دار
این سبک بالان نهال جانثاری کاشتند
آرزوی ملت آزاده ای را داشتند
جز کنار چشمه ی کوثر نباشد اجرشان
در تمامِ رندگانی داده بودی زجرشان
کاش من هم همسفر بودم میان جمع تان
بر ثمر آید در آخر همت و آن سعی تان..





چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
گلایه ها ( تقدیم به تمام شهیدان راه آزادی )
گله دارم از خدا و صاحب آسمونا
واسه مرگ دلخراش و ممتدِ این جوونا
دستای پستی که ناله های مارو خفه کرد
کاسه ی صبر ما رو به زورِ باتوم چپه کرد
دیگه من حقم و از این نانجیبا نمیخوام
دیگه رأی ام رو ز دست نارفیقا نمیخوام
داغیِ سرب و گلوله سینه هارو پاره کرد
مادرا رو چه کسی به اسم دین آواره کرد؟؟؟
هموطن بیا بمونیم پیش هم تا دم مرگ
بِروبائیم ز سر دشمن بی عاطفه ترگ
بیا از حالا بجنگیم واسه جونِ بچه ها
واسه کسری و ندا، برای خون بچه ها
واسه مصطفی غنیان،واسه خاک این وطن
اگه جلادا نباشن دیگه پاکِ این وطن....




چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
اینجا همه مَردیم
برخیز برادر که جهان گشته پریشان
زین ظلم و جنایت که برون گشته از ایشان
برخیز که ما وارث سهراب دلیریم
باید همه وارسته و آزاد بمیریم
هرگز نهراسیم ز صد قاتل و مزدور
بیهوده زند بر ره سرکوبیِ ما زور
دستان گره گشته ی مارا نتوان کشت
هرگز نتواند که بر این سیل زند مشت
افسانه شده قصه ی ما در همه عالم
بر خود من از این همت جانانه ببالم
جنسیت ما رفته ز یاد و همه مَردیم
در راه شهادت همه آماده ی مرگیم
ما خسته ازین جنگِ قبیحانه نگردیم
آماده ی خون دادن و اعدام و نبردیم
ای پُر شده از قتل و ز خونریزی و پستی
حالا خس و خاشاک منم یا که تو هستی؟؟؟





چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
ترانه ی شجاعان
وقتی که دستام گره شه ، به دستای یه هم قسم
فکر میکنم که وقتشه، به آرزوهام برسم
باید واسه روز نبرد، دوباره آماده بشیم
شونه به شونه سر به سر، رها و آزاده بشیم
برای این شجاعتا، باید ترانه ای سرود
بدیم ازاعماق وجود، به روح رفته ها درود
نماد سبز ما باید، همیشه دستمون باشه
مرگ ندا و بچه ها باید که بسِّمون باشه
اگر کنار هم باشیم، تا آخرین روز جدال
تمومِ هم رزما میشن، لایق و صاحبِ مدال
وحشتِ اونها از اینه، که پُر بشه خیابونا
بیا فراریشون بدیم ، ازینجا تا بیابونا
ندا نگامون میکنه،مثل نگاهِ آخرش
فکر میکنم میخواست بگه، مُرده برای باورش





چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
دست بند سبز ما
دست بند سبز ما ناکام یاران کرده است
نهضتم را امر رهبر تیر باران کرده است
ما جوانانی که از بیدادِ اینان خسته ایم
رخت خود را زین ولایت تا ثریا بسته ایم
ترسی از آماج تیر و زخم مزدوران نبود
سر وَ کار جاعلان با دسته ی کوران نبود
ما همه آگاهِ بر ظلم و جفای دولتیم
سوی قتل و راهِ زندان یک به یک در نوبتیم
زندگی در زیرِ دست این سگان مقدور نیست
روز مرگ ما و یا این نانجیبان دور نیست
مرز پیروزی و نابودی ما یک یا علیست
کم نمانده تا بگوید این خدا بر ما و ولیست
گوش کن دژخیمِ سفّاک ای پلیدِ رو سیاه
ما همه فرزند ایرانیم و از رستم نیا
راه ما صاف است و در افکار یاران پیچ نیست
در میان ما هراس از جمله هایت هیچ نیست
ما تمنّای تو را از اجنبی خواهیم دید
دُمِ لبنانی و مزدورِ تورا خواهیم چید
ما برای حق خود در کوچه ها خون داده ایم
گر نمیدانی بدان ما همچنان آماده ایم





چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
شرمنده از خویش
جانشینِ ایزدِ منّان چرا خون ریخته؟؟
واقعا روحِ خدا با روح او آمیخته؟؟؟
در هراس از قدرت آمد جانشین ایزدی
تکیه بر کرسیِ خون وجانِ مظلومان زدی
میتوان زین پس خدای این قبیحان را ستود؟؟؟
یا که عدلِ ایزدی در قلب محرومان فسود؟؟؟
عمر ما را در ذکات و روزه ها آتش زده
چشم دنیا از جفای مسلمین ماتش زده
با چه روئی بعد از این خود را مسلمان جا زنم؟
در میانِ عقده ها ی بسته دست و پا زنم؟
من از این پس ایزدِ قلب خودم را بنده ام
در ره شادیِ قلب عاشقان در خنده ام
در تمام زندگی جز نخلِ دلداری نَروست
گقت یزدان؛هر که عاشق بود و شد راهش درست





چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
نایب الله امروز؛الله فردا
کرده در بند دلیران وطن را ضحاک
ریخت از کینه ی او خون اسیران بر خاک
شیرها مان همه آواره و اعدام شدند
یا که بر سوی فنا یکسره اعزام شدند* (*جنگ با عراق)
داده پیشینه ی ما ساده دلان را بر باد
تا نماند اثر از مهدِ دلیران در یاد
گرگ بر گله ی آبادیِ ما چنگ زده
به دهان همه ی حرف زنان تَنگ زده
حرکت ثانیه ها عمر تو را میکاهد
این نوانخانه فریدونِ دگر میخواهد
باید امروز هدف را به سرآغاز بریم
آبِ رو را به رهِ عزت خود باز خریم
باید امروز بمیریم جُدا از بد و خوب
مشت خود را به سر دشمنِ سرسخت بکوب
کار زاری که در آن دشمن ازین خاک جُداست
حال نایب شده و وقتِ دگر بار خداست
سیل ما میبرد آن چیز که مانع بشود
هیچ کس نیست به این صفسته قانع بشود...





چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
آقای موسوی حتما بخوانید (( شاید بعضی ناراحت بشن ولی حقیقت داره ))

همین اول از تموم دوستام عذر خواهی می کنم ولی دموکراسی یعنی آزادی اندیشه و احترام به تمام نظرات حتی مخالفین

با نهایت خوشحالی اطلاعیه آقای میر حسین موسوی را که از طرفداران خود خواسته بود که صف خود را از مخالفان نظام مقدس جمهوری اسلامی جدا کنند خواندم واز این بابت از ایشان بسیار سپاسگزارم که راه رهبر فقید خود را اقلا در این مورد که تقیه کنند را پیشه خود نکرده اند ولی چند نکته به ذهنم می رسد که امیدوارم دوستان به حضورشان برسانند در اول اینکه در این جهان هیچ چیز مقدس نیست جز ذات خداوند چرا که وقتی که چیزی مقدس شد به همان ورطه ای می افتد که شما ودوستانتان در آن گرفتار شدید وصدای مردمی را که مرگ بر جمهوری اسلامی را می گویند را نمیشنوید.وبیشتر خودتان را اسیر قوانین فرمایشی می کنید که خود می دانید به شما پاسخگو نبوده و نخواهند بود برای همین هم میخواهید از این مردم شجاع ایران برای اهدافتان استفاده کنید وحکومت پوسیده جمهوری اسلامی را حفظ کنید در دوم باید این سوال را از شما بکنم که شما آیا آنقدر مطمئن هستید که اپوزیسیون خارج از کشور که ما به ضد انقلاب بودن آن مفتخر شدیم برای رای وانتخابات نمایشی شما وطرفداران این جمهوری به خیابانها آمدیم خیر ما برای جوانان این مرز وبوم که بدست جلادان همان رژیمی که شما از آن طرفداری می کنید دست به اعتراض زده ایم واین اعتراضات نه حالا بلکه 30 سال است که ادامه داشته ودارد آمدیم وخواهیم آمدوفریاد آزادی را برای سرزمین پاکمان تاجان در بدن داریم فریاد خواهیم کرد نه به فرمان شما به خیابانها آمدیم نه به فرمان شما جا خالی میکنیم و سوم میخواستم بگویم که شما آنچنان در افکار حفظ جمهوری خود غرق شدید که صدای مرگ بر دیکتاتور ومرگ بر جمهوری اسلامی را هم از مردم نمی شنوید این صدا برای کسانی که به این حکومت ایمان دارند کمی درد آور است چون شما برای حقوق اولیه انسانی خیلی داد سخن دادید وحالا مرز گذاری می کنید بین انقلابی وضد انقلابی ما البته به این اصطلاحات آشناییم چون با همین شعار کـتیف فقط در زمان شما 4000 نفر از جوانان نازنین ما را به جوخه های اعدام سپردید این را برای آن جوانانی می گویم که دوران جوانی ونوجوانی طی می کنند سالها این ملت بزرگ را بعنوان کمونیست ومجاهد و سنی وشیعه و کرد وترک وعرب از هم جدا کردید ولی اینبار این ملت از تمام این افکار گذر کرده است حتی امروز نیز از شما گذشته است واین شمائید که بدنبال این ملت در حرکتید نه این ملت با شما واین را خود خوب می دانید با اینکه شما چندین راهپیمائی لغو کردید مردم خود جوش در آن حرکتها شرکت کردند مردم دیگر مانند زمان سال 57 نیست که دنبال قهرمانی با اسب سپید باشند واین درجه رشد وبالغ شدن سیاسی یک ملت را می رساند ومن حالا سرم را در بالا نگه میدارم و میگویم ما ملت سال 57 نیستیم که بدون آگاهی بدنبال وعده های دروغین آقای خمینی رهسپار قربانگاه مذهب سیاسی شدیم.ملتی هستیم که دنیا دیگر حساب ما را از حکومتیان ودوستداران سینه چاک حکومت جدا کرده است.وچهارم اینکه متل اینکه واقعا حکومتیان دستگاههای ازتباط جمعی آقای موسوی را محدود کرده اند که تقاضاهای کمک مردم داخل ایران از مردم ایرانی خارج از کشور را نمی شنوند که ضجه میزنند ومیخواهند که مردم خارج از کشور صدای آنان را به گوش جهانیان ورسانه ها برسانند یا اینکه باز هم در اینجا تفکیک عقیدتی وسیاسی منحصر شما باز هم اجاره نمیدهد که ما ایرانیان خارج از کشور بدور از اندیشه وتفکری که هستیم به هموطنانمان در داخل یاری برسانیم این مردمی که تقاضای کمک میکنند برایشان چه فرق می کند که آنکسی که کمک میکند ارمنی است یا کلیمی کومله است یا طرفدارآقای رضا پهلوی .رژیم مورد پسند شما در خارج از ایران هم قبل از اینکه شما این دستورات را بفرمائید این صف بندیها را کرده بودندوبا پوشیدن لباس سبز وپرچم جمهوری اسلامی که نشان انتخاباتی احمدی نژاد بود در برنامه های تظاهراتی مانند همرزمان بسیجی شان در ایران به ما حمله ور شده ومرگ بر دیکتاتور سر می دادند که من واقعا معنی این شعار را در آن لحظه متوجه نشدم ولی حال با این دستورالعمل قاطع شما به این مهم پی بردم.آقای موسوی بدانید که ما هستیم ونه از حرفها ونه از کتکها وتهدیدهای دوستانتان که از 30 سال تا حال بر ما روا داشتید نترسیدیم ونهراسیدیم.ما در این 30 سال بسیار آموختیم که تن به ذلت ندهیم وسر فرود نیاوریم





چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
مادرم

 مادر بزرگ عزیزم فوت شد ، روحش شاد یادش گرامی

چراغ خونه ام خاموشه امشب
کجایی مادر خوبم کجایی
کجایی تا کشی دست محبت
چو طفلان بر سر و رویم کجایی

کجایی ماد خوبم، کجایی کجایی
کجایی یار محبوبم، کجایی کجایی

هنوزم نغمه لالای تو در گوش من مانده
غم دوری تو مادر مرا سوی فنا رانده
هنوزم نغمه لالای تو در گوش من مانده
غم دوری تو مادر مرا سوی فنا رانده

هنوزم جز ره دامان تو راهی نجویم
کجایی تا برایم قصه گویی، قصه گویم

کجایی مادر خوبم، کجایی کجایی
کجایی یار محبوبم، کجایی کجایی

بیایم هر شب هفته بشینم بر مزار تو
بریزم اشک خونین و کنم مادر نثار تو
اگر تاریکه ای مادر کنون جایی که آسودی
بسوزم همچون شمعی تا کنم روشن مزار تو

خداحافظ خداحافظ، خداحافظ تو ای مادر
تو را بسپارمت دست خدا تا هفته دیگر
خداحافظ عزیز من امید دلنوازم
کنون رفتی ز پیش من بگو بی تو چه سازم

خداحافظ عزیز من امید دلنوازم
کنون رفتی ز پیش من بگو بی تو چه سازم ....





شنبه 11 مهر 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
من نه منم نه من منم !!!

سلام بازم من اومدم با یه ایده ی مزخرف دیگه ...

تمام ایمانم رو از دست دادم ...

با رفتن اون همه چیو از دست دادم حتی ایمانم که خیلی بهش می بالیدم...

یه مدت همه چی درست شده بود الان بازم همه چی به هم ریخته ...

چرا ما آدما اینجوری هستیم ؟؟؟ با کوچکترین چیزی خودمون رو می بازیم ...

بعد از اون اتفاق یه نفر وارد زندگیم شد که به من امید داد و راه مبارزه کردن رو ...

اما اون یه نفر خودشم توی بدترین شرایط تنهام گذاشت...

حال می کنی چقدر بلا سرم میاد !!!

می خوام دوباره بمیرم شاید این سری دیگه برنگشتم...

پس تا تولدی دیگر بدرود...

من یک مرده هستم یا تفکرات مذخرف





جمعه 20 شهریور 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
عجب صبری دارد خدا !!!!

بابا از دست خدا کلی کلافه دم ، آخه یکی نیست بگه قربونت برم من ، قربون اون عظمتت برم من این همه تحمل رو تو از کجا آوردی !!!!!!

خدا جون به دادمون برس جوونامون رو کشتن این بی شرفا ، ایران عزیز رو دارن نابود می کنن

خدا .... جون من این یه بار رو بی خیال صبر و تحمل شو

بابا آخه این همه ظلم رو چه طوذ می تونی تحمل کنی و بعنوان کسی که اراده کنه دنیا رو نابود می کنه کاری انجام نمی دی

وای خدا از دستت کلافه شدم یه کاری کن ...

می شنوی خدا جونم ؟ یه کاری کـــــــــــــــــن جوونامون ، ایرانمون ، فردامون رو دارن به اسم اسلام می کشن

 





پنجشنبه 28 خرداد 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
من یک مرده هستم

سلام ...

حال شما خوبه ؟ من یه هفته پیش مردم !

آره بابا مردم ، چیه مگه آدم مرده نمی تونه حرف بزنه و پست بده ؟

ای بابا به جون تو من مردم ...

این یه هفته به همه جا سر کشی کردم ... همه رو دیدم ... آره تورو هم دیدم

تویی که بی خیال بودی و می خندیدی...

من یه مرده هستم ... نمی دونی مردن چه حالی می ده

می ره کسایی رو می بینی که خیلی دروغا گفتن و دروغاشون برملا می شه

بگذریم

من که مردم پس دیگه فرقی نمی کنه

پس فعلا بای

دیدار به قیامت به شما هم پیشنهاد می کنم بمیرین خیلی حال می ده





دوشنبه 11 خرداد 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
جوجه تیغی دلم

قلب تو کبوتر است

بالهایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب من شبیه...

بگذریم

 

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیم خار دار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا ، برو کنار

توی این جهان گنده ، هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چار ه دلی که جوجه تیغی است ،

چیست؟!

 

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی دلم

نیش می زند به روح نازکم

تیغ های تیز مشکلم

 

راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی قلب خود راه می دهی؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی؟

 

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام می شود.





چهارشنبه 6 خرداد 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
زخم دل

من زخم دلت بودم ،  پویای دلم گشتی

مرهم به دلت بستم، غوغای دلم گشتی

 

باران دلت بودم در کوه تنت پنهان

چون چشمه جوشان صحرای دلم گشتی

 

آنگه که زدم پنجه بر تاردلت ای دوست

موسیقی جانبخش رویای دلم گشتی

 

از شیشه بنا کردند، بنیان دلتنگت

چون قصر بلورین دنیای دلم گشتی

 

چون شمع شده سوزان، بر جان و دلم تابان

تا روشنک بزم شبهای دلم گشتی

 

صورتگر نو پای احوال رُخت بودم

چون نقش چلیپای دیبای دلم گشتی

 

در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم

چون سلسه مهری بر پای دلم گشتی

 

آزاد و رها بودم، در بند شدم اینک

شادم که در این محبس یارای دلم گشتی

 

مشتاق دلم بودی، من باغ دلت گشتم

در کشتی بحر عشق سکان دلم گشتی

ز هر نفست روحی، بر کالبدم خیزد

انفاس مسیحای ایمان دلم گشتی

 

اسراردل  و جان چون شعر از نگهت ریزد

شیوایی هر شعردیوان دلم گشتی

 

از نرمی و حُسن و لطف ، چون شاخ گلی بودی

تک شاخ گل سرخ گلدان دلم گشتی

 

ای شیفته جانان ،دیگر به چه می تازی

اینک که توتک تازمیدان دلم گشتی

 

رفتی و سبوی دل، خالی زشرابت شد

می باز بر این تشنه باران دلم گشتی

 

زین شرحه چه ها گویم ،ای شرح زبان من

آغازدلم بودی پایان دلم گشتی

*‌***

در تیرگی شامت، شب تاب دلت بودم

چون ماه سپهردل مهتاب دلم گشتی

 

گفتی: که مرا دریاب، ای تاب و توان دل

من تاب دلت گشتم بیتاب دلم گشتی

 

من فاتح دژهای دلهای كَسان بودم

توفاتح یکتای ابواب دلم گشتی

 

آنگه که پیوستند جان من و تو در هم

آفاق دلت گشتم الهام دلم گشتی

 

گفتی: که برفت از دست، آرام و توان دل

آنگه که شراب هجر در جام دلم گشتی

 

 گفتم: به نهان با تو، از هجر چه میگویی

اینک که توآغاز و فرجام دلم گشتی

 

گه گاه در اندیشه، رخسارتو میدیدم

فریاد که رخسار مادام دلم گشتی






چهارشنبه 6 خرداد 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
امشب
الان ساعت 3 نصفه شبه ، دلم بدجور گرفته ... گفتم بیام یه چند تا پست بدم شاید آروم شدم



چهارشنبه 6 خرداد 1388 توسط دیوونه | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:27)      1   2   3   4   5   6   7   ...  


گاهی وقت ها دلم برای خودم تنگ می شه
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
چرندیات (66)
هذیون (280)
داستان (28)
کارو شاعر خاکستری (8)
دیوونه
سما بچه پررو
من مجرمیم که مجازاتم زندگی کردنه
گروه رپ هوران بکس
داستانهای عاشقانه
روایت عاشورا
امیرالمومنین (( وبلاگی جامع درباره مولا ))
::: وای اینجا رو ببین چه خبره:::
یه وبلاگ دیگه از خودم
بسیجی مخلص
علی قلمبه
تنها ایرانی با غیرت بره اینجا رو بخونه
خاطرات یک دیوونه
زیبا ترین مرجع تصاویر عاشقانه
عکسهای تووووووپ و خفن
دختر خیره سر
سایه های بی کسی
:: سایت بزرگ 059 ::
درویش محمد
Best Program & Virus By Knight
مجله ایرانی
همه پیوندها
هفته چهارم دی 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اول خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
لبریز از غم
و امروز ....
درود
شکلات
لحظه ها
شهادت تو تولد آزادیست( تقدیم به ندای عزیز )
گلایه ها ( تقدیم به تمام شهیدان راه آزادی )
اینجا همه مَردیم
ترانه ی شجاعان
دست بند سبز ما
لیست آخرین مطالب
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :